افق مبهم پساطالبان؛ خلاء برنامه سیاسی مخالفان

تمرکز بر راهبرد نظامی و ابهامات ساختاری در افق پساطالبان
نویسنده: مرشد سیفی
با گذشت نزدیک به پنج سال از بازگشت طالبان به قدرت در افغانستان، کنشگران و جریانهای مخالف این گروه همچنان میان دو راهبرد کلیدی در نوسان بودهاند: تداوم مقاومت مسلحانه و تلاش برای دستیابی به نقشه راه سیاسی از مسیر گفتگو.
انسداد مذاکره؛ ریشه در انحصار قدرت
با این حال، رویکرد طالبان مبتنی بر انحصار قدرت و اتکا به ابزارهای نظامی برای محدودسازی مخالفان بوده است؛ مسئلهای که انسداد فرایند مذاکره را به همراه داشته است.
این انسداد را باید در سطح ساختاری فهمید، نه صرفاً بهعنوان نتیجهٔ یک تصمیم مقطعی. زمانی که یک طرف، مذاکره را نه ابزار حل منازعه بلکه نشانهٔ تضعیف موقعیت خود تلقی کند، فضای گفتگو نه به دلیل نبود میانجی یا طرح، بلکه به دلیل نبودِ انگیزهٔ ساختاری برای پذیرش آن بسته میماند. همین ویژگی است که تلاشهای پراکندهٔ سالهای اخیر برای گشودن باب مذاکره را بینتیجه گذاشته است.
تغییر الگوی عملیاتی؛ از جنگ چریکی به حملات جبههای
در پاسخ به این وضعیت، برخی از جبهههای مخالف، از جمله «جبهه آزادی افغانستان»، از تغییر الگوی عملیاتی خود از نبردهای چریکی به حملات جبههای و گسترش جغرافیای ناامنی، بهویژه در ولایت بدخشان خبر دادهاند.
این تغییر الگو، از نظر نظامی معنایی مشخص دارد. نبرد چریکی بر پراکندگی، تحرک و اجتناب از رویارویی مستقیم استوار است، در حالی که حملات جبههای مستلزم تمرکز نیرو، تثبیت موقعیت و پذیرش تلفات بالاتر است. اعلام چنین گذاری، معمولاً به معنای ادعای برخورداری از ظرفیت میدانی بیشتر است — ادعایی که راستیآزمایی مستقل آن در شرایط فعلی دشوار است.
انتخاب بدخشان بهعنوان کانون این تحرکات نیز از نظر جغرافیایی قابل توجه است؛ ولایتی کوهستانی و مرزی که ویژگیهای زمینی آن، هم برای عملیات نامنظم و هم برای تثبیت مواضع، شرایط خاصی ایجاد میکند.
پرسش بنیادین و مغفولمانده
اگرچه تحرکات میدانی میتواند موازنه نظامی را تحت تأثیر قرار دهد، اما پرسش بنیادین و مغفولمانده همچنان این است: برنامه سیاسی جریانهای مخالف برای اداره کشور در صورت دستیابی به دستبرتر در میدان چیست؟
اهمیت این پرسش در آن است که پاسخ به آن، نه یک ضمیمهٔ نظری بلکه شرط عملی موفقیت هر تحول میدانی است. تجربهٔ منازعات مشابه نشان میدهد که فاصلهٔ میان دستبرتر نظامی و استقرار یک نظم سیاسی پایدار، معمولاً همانجایی است که بحرانهای تازه شکل میگیرند.
تاکنون هیچیک از جریانهای عمده سیاسی-نظامی، طرحی جامع و شفاف در خصوص ساختار نظام آینده، چگونگی انتقال قدرت، مبانی قانون اساسی یا نحوه شکلگیری دولت فراگیر ارائه نکردهاند.
هر یک از این چهار محور — ساختار نظام، انتقال قدرت، قانون اساسی و دولت فراگیر — بهتنهایی موضوعی است که در تجارب گذار سیاسی، سالها مذاکره و طراحی میطلبد. نبودِ طرح در هر چهار محور بهصورت همزمان، ابعاد این خلاء را روشنتر میسازد.
این خلاء برنامهای، آینده سیاسی کشور را با تحلیلهای نگرانکنندهای روبهرو میسازد که میتوان آنها را در قالب سه سناریوی محتمل بررسی کرد.
سناریوی نخست: ملوکالطوایفی و مراکز قدرت موازی
در صورت عقبنشینی طالبان بدون وجود یک توافق جامع و چارچوب حقوقی مشخص، احتمال مهار منطقهای توسط گروههای مختلف افزایش مییابد؛ امری که خطر منازعات درونگروهی و درگیریهای داخلی را بالا میبرد.
نکتهٔ کلیدی در این سناریو، عبارت «بدون وجود توافق جامع» است. آنچه در این حالت رخ میدهد، انتقال قدرت از یک مرکز به مراکز متعدد بدون سازوکار تنظیم رابطهٔ میان آنهاست. در نبود چنین سازوکاری، هر گروه ناگزیر است موقعیت خود را از طریق ظرفیت نظامیاش تثبیت کند — و همین منطق است که به منازعات درونگروهی میانجامد.
سناریوی دوم: خلاء امنیتی و رشد افراطگرایی
گسترش دامنه نبردها میتواند به تضعیف ساختارهای مهارکننده و ایجاد فضایی مساعد برای فعالیت گروههای فراملی نظیر داعش منجر شود که نهتنها بحران امنیتی را پیچیدهتر میسازد، بلکه ثبات منطقهای را نیز تهدید میکند.
این سناریو، برخلاف سناریوی نخست، پیامدهایی فراتر از مرزهای افغانستان دارد. گروههای فراملی بر خلاف بازیگران محلی، منافعشان با ثبات یک منطقهٔ مشخص گره نخورده است و از همین رو، خلاء امنیتی برای آنان نه بحران بلکه فرصت محسوب میشود.
سناریوی سوم: انسداد توافق سیاسی
اگرچه از نظر نظری، افزایش هزینههای نظامی طرفین میتواند زمینهساز پذیرش حکومت موقت و انتقال قدرت باشد، اما با توجه به رویکرد انحصارگرایانه طالبان، تحقق این سناریو در کوتاهمدت ناچیز به نظر میرسد.
این سناریو در واقع همان مسیری است که در ادبیات حل منازعه، «بنبست دردناک متقابل» خوانده میشود: وضعیتی که در آن هیچ طرف نمیتواند پیروز شود و هزینهٔ ادامهٔ جنگ برای همه غیرقابل تحمل میگردد. اما تحقق این وضعیت، مستلزم پذیرش دوجانبهٔ بنبست است — شرطی که در حال حاضر برقرار نیست.
نتیجهگیری
تحولات نظامی به تنهایی قادر به تضمین ثبات پایدار نیستند. تجربه تاریخی افغانستان نشان میدهد که پیروزی در میدان نبرد بدون پشتوانه یک الگوی حکمرانی مشخص و مقبولیت عامه، به چرخه تجدید ناامنی میانجامد.
این تجربهٔ تاریخی، مکرر و قابل ردیابی است: هر بار که تغییر قدرت در افغانستان بدون توافق بر سر نظم پس از آن رخ داده، دورهٔ ثبات کوتاه بوده و منازعهٔ تازهای جای منازعهٔ پیشین را گرفته است.
تا زمانی که جریانهای مخالف نتوانند نقشه راهی شفاف برای نظام آینده، قانونمداری و جلوگیری از منازعات مجدد ارائه دهند، ابهام در افق سیاسی افغانستان باقی خواهد ماند.
مطالب مرتبط
نظرها
هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.




